یه عاشق کوچولو

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم / اگر از عاشقی پرسی ،بدان دلتنگ آن هستم / بیا با من مدارا کن که من غمگین و دلخسته ام /اگر از درد من پرسی ،بدان لب را فرو بستم

+ قشنگترین روزی که داشتم...

روزهای قشنگی رو پشت سر گذاشتم

چهارشنبه که رسیدم رفتم سمت خیابان ایتالیا

میخواستم کتابهام رو بخرم

ولی چون پیاده رفتم حدود دو ساعت پیاده روی کردم

آخه اولش هم راه رو اشتباه رفتم و پارک لاله رو دور زدم انگار!!!

اما یه خوبی داشت اونم اینکه یه خونه خوشکل دیدم

خونه نازی بود و در آینده حتماااااااااااااا میخرمش

غیر مسکونی بود ظاهرا

دو طبقه و طبقه بالا هم دو تا پنجره ی بزرگ که تمام دیوار رو گرفته بود

یه حیاط کوچیک و خیلی قشنگ

بالاخره یه ایده تو ذهنم برای خونه اینده ام شکل گرفتنیشخند

به قول یکی از بزرگان هرچه را که بتوان تصور کرد میتوان تحقق بخشید

پس روزی حتماااااا به اون خونه خوگشله میرسم

بعد رفتم دانشگاه و کلاسم رو رفتم و عصر هم یه پیاده روی اساسی!!!

از میدون ولی عصر رفتیم هفت تیر و از اونجا هم پیاده برگشتیم انقلاب

ولی این چهارشنبه رو هرگز در طول عمرم فراموش نخواهم کرد

روزی به یاد موندنی و زیبا بود برام

خیلی بهم خوش گذشت و .....................

با داداشم بودیم و اون یه مانتوی خیلی خوگشل

برای روز دختر- زن یا به قول خودش بانو  واسه من گرفت

خیلی خوشکله و خیلی دوستش دارم

یه لباس نازم واسه تپلی گرفت که خیلی خوگشله

بعد هم یه جعبه نون شیرمال خیلیییییییییی خوشمزه بهم داد

که سوغات سفر بود

کی داداش به این گلی داره والاااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!

خلاصه که کلی بهم خوش گذشت و شب هم رفتم خونه دخترخاله ام

سر راه یه اسباب بازی هم واسه بچه ها گرفتم

مادر شوهر و پدرشوهرش هم اونجا بودن

واااااااااای که چقدر مادر شوهرش زن خوبیه

من خیلییییییییییییی دوستش دارم

روز بعد هم رفتم دانشگاه و دوباره از صبح تا عصر کلاس داشتیم

دو هفته دیگه سمینار دارم

چون ترم کوتاهه و تا امتحانات راهی نیست

استاد سمینار من و شهلا رو انداخته با هم

یعنی موضوعمون هم مشترکه

حالا اون بهم میگه شیدا تو این مطلب رو پیدا کن

این مطلب هم با تو

منم از اونجا که خیلی دختره گل و نازیم همه اش میگفتم باشه

اینم دیگه فکر کرد من بلانسبت خررررررررررررررم

گفت خب من نمیتوونم با پاور پوینت کار کنم

تو پاورپوینتا رو هم درست میکنی

منم گفتم باشه

دوباره میگه خب با وورد هم که بلدی تند تایپ کنی؟

تایپ بولتن هایی که باید بدیم دست بچه های کلاس هم با تو!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم همه اش خندیدم

و اونجا هیچی بهش نگفتم

حالا دختره پررو نه گذاشته و نه برداشته رو کرده به من میگه

خب شیدا جون چون تو خیلی زحمت میکشی و همه کار میکنی

باشه ارائه مطلب با من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو نگران نباش من خودم خیلییییییی عالی ارائه میدم

یعنی شده تو زندگیتون یکی خلییییییییییییییییییییییییییی خر حسابتون کنه؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا بعدش چه حسی بهتون دست داده؟

یعنی داشتم آتیش میگرفتم

ولی دیدم عصبانیم هیچی نگفتم

چون اگه تو عصبانیت حرفی بزنم بعد پشیمون میشم

واسه همین سعی میکنم این طور موقع ها سکوت کنم فقط

یه لبخند بهش زدم و گفتم باشه بعد صحبت میکنیم

تو بوفه دانشگاه بودیم

همون موقع هم صدای مبایلم در اومد

با اینکه خیلی عصبانی بودم ولی تا چند کلمه ای با داداشم حرف زدم

دیگه کاملااااااااا آروم شدم

به شهلا چیزی نگفتم

ولی گفتم باشه بعد صحبت میکنیم

من دوست هام رو خیلیییییییییی دوست دارم

ولی هرگز اجازه نمیدم کسی بخواد ازم سواستفاده کنه

این شهلا هم که الحق و الانصاف اصالتااااااا اصفهانیه هااااااا

البته چون تهران بزرگ شده زرنگیه بچه تهرانی ها رو هم داره

حالا فکر کنین تلفیق فرهنگ اصفهانی و تهرانی چی میشه

البته فقط زرنگیهاش تلفیق شدن!!!!!!!!!!!!!!

والا به خدا مردم هر جایی فرق دارن

نه اینکه اصفهانی ها و تهرانی ها بد باشن

اتفاقا بعضیاشون واقعاااااااااااااا دست و دلباز و مهربونن

ولی خب دیگه بعضیا هم که...............

من خودم اگه کسی بهم لطفی بکنه تا محبتش رو جبران نکنم

خیالم راحت نمیشه و همه اش احساس دین میکنم

ولی شهلا اصلا اینطور نیست

همیشه تو بوفه مهمون بقیه بچه هاست

با اینکه وضع مالیشون از همه ما هم بهتره هااااااااااااا!!!!

چرا بعضیا اینطورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد هم که دوباره ایستگاه راه آهن

البته به لطف بابا که موقع بلیط گرفتن

حواسش نبوده و به جای کوپه ویژه بانوان کوپه عمومی گرفته بود

دردسری داشتم تو قطار!!!!!!!!

تا مدتی که توو راهرو وایسادم

شام سفارش دادم و بعد از خوردن شام

برگشتم به کوپه

خیلییییییییییییییییییییییییییییی بد بود

یه مادر و پسر بودن

یه زن و شوهر

و یه خانم دیگه که ظاهرا بلیط گیرش نیومده بود

و مجبور شده بوود عمومی بگیره

من که همه اش تو راهرو بودم

برای اولین بار تو قطار هم مزاحم پیدا کردم

البته شاید اولین بارهم نبود دقیقا

ولی مزاحم به اون پررویی اولین بار بود هااااااااااااا

مهماندار واگن اومد وایساد پیش من و دیگه اعصابم رو خرد کرد

تا ازم پرسید دانشجویی ؟ و چند سالته

حساب کار اومد دستم و با خودم گفتم بهتره برم تو کوپه بشینم

رفتم تو کوپه و تخت های بالا که اشغال شده بود

مجبور شدم برم رو تخت وسط بخوابم

البته نخوابیدم

راستش میترسیدم

آخه آدم چطور میتونه رو تختی بخوابه که طبقه بالا و پایینش مرد باشن!!!

نشستم رو تخت و با اینکه به خاطر کوتاه بودن تخت

باید نیم خیز مینشستم و یه خرده با لپتاپم ور رفتم

یعنی خیلی بهم سخت گذشت

بی اندازه خوابم میومد و خسته بوودم

ولی اوضاع طوری نبود که بشه بخوابم

چون کوپه خانوادگی بود این مهمانداره دم به دقیقه وسط کوپه بود

اصلا احساس امنیت نمیکردم و دقیقا یاد گربه هایی میوفتادم که

موهاشون راست میشه و حالت حمله میگیرن!!!!!!!!!!!!!!

بعد به تفکرات خودم میخندیدم

همه خواب بودن و کوپه تاریک که این دوباره پرید تو کوپه

که من یه فلش دارم چند تا فیلم رو لپتاپتون دارین واسم بریزین

منم گفتم باشه

تو دلم گفتم شاید اینطوری شررش کم شد....

بعد با خودم فکر کردم به جای فیلم

چند تا سخنرانی مذهبی واسش میریزم که آدم بشهقهقهه

هرچند قطره باران که در سنگ اثر نمیکنه!!!

ولی خب فیلم های روی لپتاپم تقریبا همه زبون اصلین

و کلی هم.............................................

دیگه با این اوصاف کافی بود یه فیلم بهش بدم که دیگه هیچی........

حالا بماند...........................

من همینطور غرق افکار خبیثانه خودم بود که کدوم سخنرانی ها رو بهش بدم

پناهیان یا یه مداحی یا عزادارینیشخندخندهچشمک

که اومد و گفت من مثل اینکه فلشم رو جا گذاشتم

یعنی با تمام وجودم خوشحال شدم

بعد تو دلم گفتم که فکر کنم اصلا این تو عمرش فلش نداشته

که حالا داره اینطوری میگه!!!!!!!!!!!!!!!

اخم کردم و گفتم اشکال نداره

بعد خودم رو سرگرم کردم و اونم رفت

یعنی خیلی بد بود هااااااااااا باید همه اش مواظب میبودم که نخندم

یا حتی یه لبخند کوچیک هم به لب نمیاوردم تا برداشت خودش رو نکنه

البته با شرایط ناجوری که داشتم خنده ام هم نمیومد

هرچند با همون شرایط هم کلی خندیدم با خودم

مث آدمای الکی خوش هاااااااااااااااااا

بعد همینطور نشسته بودم که دوباره اومد

رو کرد به من و گفت میشه چندلحظه بیاین بیرون؟

رفت بیرون مثلا منتظر من شد

نرفتم

دوباره اومد و گفت یه چند لحظه بیاین بیرون کارتون دارم

فقططططططططططططططط خدا میدونه دیشب چی به من گذشت

یه تپش قلب شدید گرفتم

و به هر حال از لابه لای اون تختهای پرس شده اومدم بیرون

رفتم از کوپه بیرون

بهم میگه کوپه کناریتون یه جای خالی داره!!!!!!!

ویژه بانوان هم هست............!!!!!!!!!!!!!!!!!

میگم خب چرا زودتر نگفتین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت آخه مسافرش قراره تو ایستگاه بعد سوار شه!

ولی شما اینجا اذیتین .........

شما برین اونجا من اون خانم رو میفرستم اینجا!!!!!!!!!!!

با ناباوری نگاهش کردم

آخه از سر شب خیلییییییییییییییی اذیت شده بودم

گفتم باشه من برم کیفم رو بردارم

حالا ساعت دوازده و نیم بود هاااااااااااااااااااااااااااا

بعد به من گفت نهه صبر کنین

اول یه خواهش ازتون داشتم!!!!!!!!!!!!!!

شوکه شدم اخم هام رو بیشتر کشیدم تو هم و گفتم چیه؟

گفت شما اول قبول کنین بعد من میگم

منم گفتم اگه خواهشتون معقول باشه قبول میکنم

اونم گفت : میتونم شماره تون رو داشته باشم؟؟

یعنی چند بار میخواستم برم رئیس قطار رو پیدا کنم و........

بعد بهش گفتم ممنون من تو همین کوپه راحتم

و  داشتم میرفتم داخل که دوباره بهم گفت قول میدم مزاحم نشم

تو دلم گفتم اگه نمیخوای مزاحم شی میخوای چکار کنی؟؟

نکنه میخوای مراحم شی!!!!!!!!!!!!!!

بعد دوباره گفت

به هر حال کوپه کنارتون خالیه

خواستین برین من خودم جواب اون خانمی رو

که تو ایستگاه بعد سوار میشه میدم

من از خدا خواسته پریدم و وسایلم رو جمع کردم و رفتم کوپه کناری

داشتم تختم رو آماده میکردم که دوباره در زد

حداقل این کوپه خانمها بود و مجبور بود در بزنه

ساعت تقریبا یک بود

در رو باز کردم و گفت : شما اومدین اینجا آخرش

و یه لبخند هم زد و منم گفتم بله و خیلی ممنون از لطفتون

و در رو محکم بستم و قفل کردم

بعد رفتم خوابیدم

و تا صبح که برای نماز بیدار شدم دیگه هیچی نفهمیدم از شدت خستگی

خدا رو شکر بالاخره گذشت هاااااااااااا

اما امروز که برای بابا تعریف کردم

خیلیییییییییییییییی عصبانی شد

اول میخواست برگرده راه آهن و با مسئول اونجا صحبت کنه

که در نهایت موفق شدم منصرفش کنم

ولی الان رفت آژانسی که بلیط گرفته بود

خدا به داد اون دختره بیچاره برسه که بابا ازش بلیط گرفته بود

هرچند شاید امروز تعطیل باشه...................

ولی میدونم که بابا حتما یه دعوای حسابی اونجا میکنه

البته همه ما به نوعی مقصر بودیم

آخه رو بلیط نوشته بود مسافرین عادی

و نه من و نه بابا توجه نکردیم

آخه بسکه رفت و آمد میکنم دیگه به جزئیات بلیط ها نگاه نمیکنم

به هر حال خدا رو شکر به خیر گذشت

و من دوباره به سلامت رسیدم

الان هم یه لیوان نسکافه با نون شیرمال خوشمزه خوردم

که خیلی هم بهم چسبید

دست داداش مهربونم هم درد نکنه

در پناه خدا

شاد باشید و خوشبخت دوستان نازنینم

نویسنده : شیدا ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ای واااااااااای مادرم(شهریار)

خدا رحمت کنه شهریار رو

غوغاااااااااااااااااااااااااا کرده یعنی با این شعر

بسیاری از دوستانم معتقدند که

این شعر از شعر (علی ای همای رحمت) بسیااااااار زیباتره

هرچند اون شعر معروفتره

و معروفیتش به خاطر نام زیبای مولای پاکی هاست

اما این شعر یه انقلابه در شعر فارسی........

______________________________________

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد

هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر و کار خویش بود

بی چاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بی چاره پیر زن همه برف است کوچه ها

او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش

آمد به جستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دیگر هم بزرگ کرد

آمد که پیت نفت گرفته به زیر بال

هر شب در آید از در یک خانه ی فقیر

روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان

او را گذشته ایست سزاوار  احترام

تبریز ما دور نمای قدیم شهر

در باغ بیشه خانه ی مردی ست با خدا

هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری ست

این جا کفیل خرج موکل بود وکیل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در باز و سفره پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند

یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه

او مادر من است

انصاف می دهم که پدر راد مرد بود

با آن همه در آمد سرشار از حلال

روزی که مرد روزی یک سال نداشت

اما قطار های پر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری بود یادگار

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد ای دریغ

نه او نمرده می شنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کله می زند

ناهید لال شو

بیژن برو کنار

کفگیر دارد بی صدا برای ناخوش خود آش می پزد

او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود

لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت

این حرف ها برای تو مادر نمی شود

پس این که بود دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید؟

لیوان آب از بغل من کنار زد؟

در نصفه های شب یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب

نزدیک های صبح

او زیر پای من این جا نشسته بود

آهسته با خدا راز و نیاز داشت

نه او نمرده بود

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست

کانون مهر ماه مگر می شود خموش؟

آن شیر زن بمیرد؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

او با ترانه های محلی که می سرود

با قصه های دل کش و زیبا که یاد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشید و بست

اعصاب من به ساز و نوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده کاشت

وآن گه به اشک های خود آن کشته آب داد

لرزیدن و برق زدن به آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی

او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ هیچ

تنها مریضخانه به امید دیگران

یک روز هم خبر که بیا او تمام کرد

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

پیچیده کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبر های سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید

مادر به خاک رفت

آن شب پدر به خواب من آمد صداش کرد

او هم جواب داد

یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد که مادره از دست رفتنی ست

اما پدر به غرفه ی باغی نشسته بود

شاید که جان او به جهان بلند بود

آن جا که زندگی ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک مزد همه زجر های او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

منزل مبارکت

آینده بود و قصه ی بی مادری من

ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله بر آورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده دویدم به ایستگاه

خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز

از من جدا مشو

می آمدیم و کله ی من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک زهم می گریختند

می گشت آسمان که بگوید به مغز من

دنیا به پیش چشم گنه کار من سیاه

وز هر شکاف و ماشین غریو باد

یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید

تنها شدی پسر

باز آمدم به خانه چه حالی نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود

بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟

تنها نمی گذارمت ای بی نوا پسر

می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم

نویسنده : شیدا ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روز مادر مبارک

پنجشنبه رفتیم شهرستان

عصر هم رفتیم سر خاک مامانم

بعد رفتیم خونه داداشم به فسقلی سر زدیم

ولی عجب تپل شده هاااااااااااااااااااا

دیگه نباید بهش گفت فسقلی!!!!!!!!!!!

از این به بعد باید بهش بگیم تپلی............

والاااااااااا

بچه شده یه خرس کوچولوی چاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااق

قربونش بره عمه اش الهیییییییییییییییی

بعد هم رفتیم خونه پدر بزرگ و بعد خونه مادر بزرگم

بعد رفتیم خونه عموی گرامی چون بابا بهشون قول داده بود که یه سر بهشون بزنیم

کلاااااااا دیگه من به درسی نرسیدم هاااااااااااا

فرداش هم که جمعه بود و رفتیم طرف های یکی از روستاهای اطراف

خیلییییییییییییییییییییییی خوش گذشت

من و زنداداشم هم کلیییییییییییییییی کوه نوردی کردیم

البته شوخی میکنم

چون از اول تا آخر نشستیم یه گوشه و گپ زدیم

و موضوعات مختلفی رو بحث کردیم

از جهیزیه گرفته تاااااااااااااااااااااااااااااا ادامه تحصیل و..........

ولی بابا و داداشم دائم دنبال تیراندازی بودن

داداشم یه تفنگ بادی گرفته بود در حد تیم ملی هلند!!!

از تیرهای آخرش هم به ما رسید

من و زنداداشم هم روی آقایون رو کم کردیم

با اینکه دفعه اول از صداش ترسیدم و پریدم به هوا

اما دفعه دوم زدم به هدف

کلی خوش گذشت

همه مون جیغ زدیم و کلی هم من رو تشویق کردن دیگهاز خود راضی

نمیدونم این همه استعداد نهفته کجای وجود من بود

که یه دفعهههههههههه شکوفا شد هاااااااااااااااااااااا

خلاصه که رو کم کردیم فقططططططططططططططططط

بعد هم برگشتیم و تقریبا عصر بود که رفتیم سر زمین های پدر بزرگم

کلی تو گندم زارها عکس گرفتیم

جالبترین عکسا اونایی بودن که تو زمین هایی گرفتیم

 که لابه لای درخت های پسته گندم کاشته بودن

به قول داداشم عکس که نه کارت پستال................

البته میدونین دیگه به لطف حضور من کارت پستال میشدناز خود راضی

واااااااااااااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دوباره این سندرم خود تحویل گیریه مفرط من اووود کرده

داره کار دستم میدهقهقههخیال باطل

عصر هم برگشتیم شهر خودمون و اول که رسیدم رفتم یه دوش گرفتم

بعد هم دیگه دررررررررررررررررررررررررررس

ولی خدایی خیلییییییییییییی تو روحیه ام تاثیر گذاشت

واقعااااااااااااااااااااااااااااااااااا که این داداش من خیلیییییییییییییییییی ماهه

خیلی بهمون خوش گذشت

همه اش شوخی کرد و خندیدیم

دیروز هم میخواستم برم خونه خاله ام که روز مادر رو بهش تبریک بگم

ولی دخترخاله ام از خوابگاه زنگ زد و اصرار که بیا پیشم

راستش میخواستم دعوتش رو رد کنم

چون کلی درس داشتم و خونه خاله ام هم فقط میخواستم در حد یه ربع بشینم

ولی دلم نیومد

آخه اگه رد میکردم میشد دفعه سوم که من رو دعوت کرده بود

ومن دعوتش رو رد میکردم و دیگه درست نبود

به هر حال رفتم خوابگاه

کلی بهمون خوش گذشت

نامزد پسرخاله ام هم تو همون خوابگاهه

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای یعنی من عاااااااااااشقش شدم هااااااااااا

بسکه این دختر دوست داشتنیه

خیلییییییییییییییییییییی ازش خوشم اومده

رفته بود واسه خاله ام کادو خریده بود

یه چادر خیلییییییییییییی قشنگ که عین همون رو هم وواسه مامانش خریده بود

بعد میخواست بره بازار و کاغذ کادو و روبان بگیره

همینکه من گفتم میخوای بیام گفت آره

خوشم میاد مث دخترخاله من تعارفی نیست که دیگه آدم رو خفه کنه

منم همراهش رفتم

رفتیم روبان خریدیم و یه سر هم به بابا زدیم

آخر شب هم برگشتم خونه

طفلک دخترخاله ام پیتزا گرفته بود

دور هم خوردیم وکلی هم بهمون خوش گذشت

امروز رفتیم بازار و بابا واسه روز دختر!!!!!(روز زن)

 یه جفت گوشواره خیلی خوشکل واسه من خرید

بابا همه اش میخواست بره در مغازه اون همشهری مون

ولی من نذاشتم

آخه سال قبل که رفتیم و بابا واسم یه گوشواره دیگه گرفته بود

چهار ماه بعد پا شده اومده خاستگاری

یعنی من فکر کنم فقط طلافروشی زده که بفهمه کی دختر داره!!!!

عجب ماجرایی داریم هاااااااااااااااااااااااا

....................................

بعد هم رفتم یه سر خونه خاله ام که روز مادر رو

که البته گذشته بود بهشون تبریک بگم

ناهار با بابا بیرون خوردیم

الان هم دیگه میخوام شام درست کنم

ایام به کامتون دوستان

____________________________

یه مطلب نوشتم تو وبلاگم که یعنی هر وقت خودم میخونم اشکم در میاد

جاااااااااااااااالبه ها

آخه میگن آخوندا خودشون با حرفای خودشون گریه نمیکنن

ولی من با خوندن نوشته های خودم دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم

دلم واسه خودم و تنهایی هام میسوزه

ولی از ترس اینکه خدا بزاره پای ناشکری

فورا اشکام رو پاک میکنم و هزاررررررررر مرتبه شکر میکنم

خدایا هزاران مرتبه شکرت

(هیچ گرفتاری و بلایی نیست مگر آنکه نعمتی از خداوند آن را در میان گرفته است . امام حسن عسگری)

نویسنده : شیدا ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خدایاااااااااااااااکمکم کن........

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : شیدا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نمایشگاه کتاب امسال

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : شیدا ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ و اما ادامه.....

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : شیدا ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خدانگهدار

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : شیدا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دیدن مادربزرگم

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : شیدا ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد